|

تا سحر از پشت دیوار شب
این دیوار ظلمت پوش
دم به دم پیغام سرخ مرگ
می رسد بر گوش.
من به خود می پیچم از پژواک این پیغام
من به دل می لرزم از سرمای این سرسام
من فرو میریزم از هم.
می شکافد قلب شب را نعره ی رگبار
می جهد از هر طرف صدها شهاب سرخ ، زرد
وز پی آن ناله های درد
می پیچد میان کوچه های سرد
زیر این آوار
تا ببینم آسمان، هستی، خدا
خوابند یا بیدار
چشم می دوزم به این دیوار
این دیوار ظلمت پوش
وز هجوم درد
می روم از هوش
آه! آنجا :
هر گلوله می شود روشن
یک ستاره می شود خاموش!
فریدون مشیری
پ.ن.حالاها اصلاً حال و حوصله ی فتوبلاگ بازی و اینجور چیزا رو ندارم !! (7/12/85)
پ.ن2. [ تعطیل ] عکس میگیرم ، ولی فعلاً کاری با اینجا ندارم ... شاید یکی دو سال دیگه یه سری اینطرفها بزنم !! فعلاً خداحافظ ! (27/1/86)
|